هر لحظه بیشتر از اولین لحظه عاشق "عاشقانه دوست داشتنم ام" خداحافظ.... همین حالا... خداحافظ همین حالا،همین حالا كه من تنهام... خداحافظ به شرطی كه بدونی تر شده چشمام... باران سرسخت... باران پرازحس غرور... بارانی كه منوهمیشه مثلا دوست داشتی... بارانی كه ندونستی این رویای مرگ برای تو زنده بود... برای روزهای شاد وغمگینی كه تو رابطه ام با تو داشتم... اینجا جایگاه دردودل های گاه وبیگاه من بود... اما... من دل كندم ودل بریدم... ازهمه چیز... ازهمه كس... وازرویای مرگ واز... دیگراشكهایم را اینجا هم نمی ریزم واینجا هم نمی نویسم... اگر روزی از دیار رویای مرگ رد شدی واحساس من رو در اینجا دیدی واشك هامو حس كردی، برای آرامش روحم نیز كه شده كمی به رزهای خوب با هم بودنمان فكر كن... خداحافظ باران.... خداحافظ رویای مرگ صبور... خداحافظ صدرا.... خداحافظ تمام دوستانی كه روزها دردودل های مرا شنیدید ولی اشك هایم را ندیدید... خداحافظ همین حالا... همین حالا كه من تنهام... هجدهم دی ماه هزارو سیصدو نود saDra نمی دانم چه می گویم... زبانم بسته از درد است وغوغای درونم درد تنهایی... پراز عشق و پرازصبروشكیبایی... دلم تنگ است! تنگ باراش باران... تنگ دیدن یاران... دلم تنگ است ای باران... دلم تنگ است... تنگ یك بهانه... باز باران با ترانه... تنگ گوهرهای باران... تنگ یاران... بازباران با ترانه... با یه حس عاشقانه... می زند بر پشت شیشه... باز می گوید منم دلتنگ بودن... غمزده از درد دوری... باز می گویم خیال است... وای این رویا محال است... نمی دانم چه می گویم... دلم درگیرودار مرگ یك رویای كوچك... بیقرارازعشق چون دنیای پاك و ناز كودك... بازهم من... بازهم عشق... بازهم تو... بازهم ترس نبودن... بازهم اندوه دوری... بازهم ذكر خداوندی كه می خواند به این عشق... وای باران... بازهم من... این منم درگیر بودن... بازهم تو... این تویی دنیایی ازشبهای بی من... وای باران... بی قرارم! بی قرارازدرد بودن... بی قرار از دوری تو... بی قرار با تو بودن... وای باران... توهمانی... یك زمانی... دور یا نزدیك نزدیك... این توبودی كه مرا بر قله رویا نشاندی... بغض كردی... دورماندی... وای باران... این منم دلتنگ بودن... خسته از با تونبودن... خسته از تكرار عشقی، كه پر از ناباوریهاست... وای باران این تویی سرشار ازعطرغروری سردو سنگین... سهم من شبهای غمگین... وای باران... انتظارم از تو اینست : عشق... آن عشقی كه گفتی روزگارما ازآن است... استواراست وگران است... عشق... عشقی كه پراز عطرنفس های تودر گوشه وكنار است... عشق... عشقی كه پراز یزدان یكتاست... پراز ایمان، پراز دوری زشیطان... وای باران... من دلم دلتنگ بارش... تودلت غرق نوازش... دور از اندوه خواهش... باز باران... با ترانه... با یه حس عاشقانه... با صدایی عارفانه... با نگاهی صادقانه... من نگاهم منتظربا هربهانه! دوستای خوبم سلام...نوشتنم بی دلیل نبود...اول اینكه دلم از نبودن باران گرفته بود و رؤیای مرگ تنها همراه من كه غم منو تحمل می كنه... البته یكیم كه انگیزه نوشتن در من ایجاد كرد حرف های علیرضا عزیزم بود...من تازه اومدم خونه، دیشب از ساعت 3 با علیرضا و مرتضی رفتم رصد جریان همون قضیه علمی، بازم یخ زدم دما 10- بود اما خوب بود حالا اگه شد بعدها در این رمینه صحبت می کنم، این اولین شعری بود كه ازخودم گفته بودم...امیدوارم خیلی بد نبوده باشه... ممنونم از همه دوستای خوبم و ازكسایی كه قصه هاوغصه های رؤیای مرگ من رو دنبال می كنند... saDra ای تو... درساکت این شب با یادی ازاین شعرمرا یاد کن ... ای تو... پروازکن بردشت ها...لانه ای هست آنجا...ومن درانتظار ... ای عشق! مرا نفس تنگ است...دیده پرازاشک!زمن یادکن ... ای عشق! بگذرازهربندی که راه مراازتو جدا کرد ... ای ناز...! صدچهره ازیک حرفی نگاه کن!می گرید این چشم ازبرای تو... تو آن عشقی که می جوید ... توآن شعری که می خواند ... توآن نوری برشب های من... بتاب براین قلب سرد ... تقدیم به او که این حس را دراین شعر به من بخشید. بی آنکه خودش بداند ...! یادمان نرود که یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار ... ویادمان بماندکه دوست داشتن ماندنی است حتی با سکوت ... من به دنبال آرامش می گردم...خسته ام.خسته شده ام...خسته ام کردند...کسی منزلگاه آرامش رامی شناسد؟راه خانه ی آ رامش وسکوت را هرکه می شناسد به من نشان دهد...خیال می کردم آرامش دردوست داشتن باران ودر قلب باران بودن است...اماآنجا نبودومن از این شکست خسته ام...به دنبال منزلگاه آرامش می گردم تا خستگی ام را درکنم.کسی هست که راه خانه اش رابداند؟؟؟ saDra تو می آیی... تو می آیی یقین دارم که می آیی زمانی که مرا دربستر سردی میان خاک بگذارند تو می آیی یقین دارم که می آیی پشیمان هم... دو دستت التماس امیز می آید به سوی من... ولی پرمی شود ازهیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد...صدایت در گلو بشکسته وآلوده با گریه به فریادی مرابانام می خواند ومی گوید که اینک من سرم بشکن دلم را زیرپا له کن ولی برگرد... همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها جدایی ها به روی صورتم بشکن مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم! ولی چشمان پرمهری دگربرچهره ی مهتاب مانندت نمی ماند لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت رانمی خواند دگرآن سینه ی پرمهرآن سد قوی دل نیست که سربرروی آن بگذاری ودرد درون گویی... دودست کوچکم باپنجه های گرم ولغزنده میان زلف های نرم توبازی نمی گیرد...پریشانش نمی سازد...هزاران باره هستی را به پای تونمی بازد... مرد کوچک چه خا موش است... تو می آیی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد...هراسان هر کجا هرگوشه ای برق نگاهت را نمی پاید...مبادا برنگاه دیگری افتد... دو چشم من ترا دیگرنمی خواند به شوقی دلکش وشیرین وتوهرچند بار دیگری درچشمهایت جستجو باشد، سراب آرزو باشد ولب هایت، لبان گرم وتبدارت، کتاب روشنی ازبهرعمری گفتگو باشدوعطرصدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزذ، محالست اینکه بتوانی برآن چشمان خوابیده، دوباره رنگ عشق وآرزو ریزی، نگاهت را به گرمی برنگاه من بیاویزی، به لبهایم کلام شوق بنشانی...چون من مرده ام...تو می آیی... محالست اینکه بتوانی دوباره قلب ارام مرا، قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی، برنجانی، محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی، تو می آیی یقین دارم، ولی افسوس آن پیکرکه چون نیلوفری افتاده برخاک است، دگر با شوق روی شانه هایت سرنمی آرد، به دیواربلند پیکرگرمت نمی پیچد، جدا ازتکیه گاهش درپناه خاک می ماند ودرآغوش سرد گورمی پوسد وگیسوی سیاهش حلقه حلقه برسپیدی های آن زیبا لباس آخرینش، نرم می لغزد، جداازدستهای گرم وزیبا ونجیب تو... دگرآن دستها هرگزبرآن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد، دلی آنجا نمی بازد، تو می آیی یقین دارم که می آیی... تو با عشق ومحبت باز می آیی، ولی افسوس... آن گرما به جانم درنمی گیرد، به جسم سرد وخاموشم دگرهستی نمی بخشد... یقین دارم که می آیی ... بیا ای آنکه نبض هستی ام دردستهایت بود، دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود… بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود، تماما معبری بودند تا نقش تورا همچون گل سرخی، به گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند... یقین دارم که می آیی...بیا تا آخرین دم هم، قدم های تو بالای سرم باشد، نگاهت غرق دراشک پشیمانی بروی پیکرم باشد...دلت را جا گذاری شاید آنجا تا که سنگ بسترم باشد... باز دوباره تنهایی وشب وسكوتت.... باز دوباره یادتووغم نبودت... باز دوباره بهت می گم تنهام گذاشتی... رفتی واین بغض توی صدام گذاشتی... اینبارهم مثل هربار كه از غم پرم رویای مرگ تنها وصبور به فریاد هق هقم می رسد وباز هم متین وسنگین تر از همیشه خستگی شانه هایم را می پذیرد...بازهم عین یك نفر كه انگاراز عمق درونم بامن سخن می گوید... ای كاش لااقل نیمی از اختیارات دنیا را به دست ما می سپردند...حسرت یك دوست كه لااقل دردم را برایش بگویم...حسرت یك یار كه لااقل غصه ام را بفهمدو حسرت اینكه باران پاكی مرا درك كند تاهمیشه ی زندگی ام همراهم است ودر شب اول گورتنها چیزی است كه بجزكفن با خودم می برم... اینقدر دلم گرفته كه نمی دونم چی بگم...از كجاش بگم...با كی بگم...با تو میگم رویای مرگ صبورم كه حرفامو می شنوی وبغضم رو میبینی...یادته رویای مرگ...یادته...یادته چه اشكهایی همین جا جلوی چشم تو براش ریختم مثل همین الان...یادته رویای مرگ؟یادته چه شبهایی از غم دوریش نتونستم بخوابم... یادته رویای مرگ كه چقدر به یادش باهات حرف زدم...یادته بغضمو...یادته خستگی هامو...یادته نبودنش با روزهای من چه كرد...رویای مرگ صبورم...یادته قامتت زیر بارغم های من خرد شد وصدای شكستن قامت تو وصدای شكستن بغض های من را همه ی دنیا شنیدند... چه زجرهایی كه كشیدیم تا دنیای بارانم آرام باشد...چه غصه ها خوردیم كه او غمی حس نكند...همه ی اینها را به خاطر داری رویای مرگ صبور؟؟؟یادت هست كه روزها از اینهمه احساسی كه نسبت به او داشتم همه تعجب می كردند وشبها منو تورا مسخره می كردند كه باران صدرا را دوست ندارد...همه به من می خندیدند كه منتظر نباش...او بازنمی گردد...همه تحقیرم كردند...یادت هست اینها را رویای مرگ همراه؟یادت هست كه من تمسخر همگان را مسخره كردم ویادت هست كه تنها غصه ی من بعدازبازگشت دوباره باران چه بود؟آری...بی اعتمادی اش به همه چیز...یادت هست كه چه شبهایی را تا صبح پای سجاده در برابر خدای عشق زار می زدم و هیچكس نمی فهمید...یادت هست چندروز ازگرسنگی نای راه رفتن نداشتم ودرگوشه ی غمخانه ی دلم برروی تخت افتاده بودم؟مگرمجنون چه كار بیشتری از من كرد كه غمنامه ام ماننداو مشهورنشد؟مگرمجنون به اندازه ی من لیلی خودرا دوست می داشت؟نه...اینها همه ازتقدیر بد من است كه نظامی گنجوی در عصركنونی پیدا نشد كه ازغم من افسانه بسازد... یادت هست رویای مرگ همه ی اینها را یا تونیز مانند باران ومانند همه مرا فراموش كرده ای؟یادت هست یا تو نیز فراموش كرده ای چه رنجهایی را كشیدم تا او بفهمدوبداند كه دوستش دارم؟یادت هست رویای مرگ صبوریا تو نیزمثل باران آنهمه زجرواندوه مرا فراموش كرده ای؟نه...رویای مرگ عزیزم...ازمن نرنج...می دانم كه تومرافراموش نكرده ای...می دانم كه فراموشكاری كارما انسانهاست...می دانم كه من تورا فراموش كرده ام...می دانی...می دانی اینقدرذهنم ازغمها پراست كه تورا كه سنگ صبورغمهایم بودی ازیادبردم...می دانم شما دست نوشته ها هیچگاه نه فراموش می شویدونه فراموش می كنید.درست برعكس ما انسانها كه از یادعزیزترین افراد زندگیمان می رویم...خوبی هایمان ازیادمی رودوفقط اندكی كه لغزش داشته باشیم به یادهمه می ماند... من فراموش شده ترین خلق عالمم...خودم وپاكیهایم از یاد عزیزترین عشق زندگی ام رفته است...من فراموش شده ترین انسان جهانم چون باران نیز دیگرسری به من نمی زند.من اشك آلودترین چشم دنیا را درچهره ی خوددارم...من سخت ترین غمهای دنیارا دردلم دارم واز همین است كه همه مرا از یادبرده اند....جزتو رویای مرگ صبور كه همیشه با منو غمهایم همراهی وهیچگاه نمی گذاری پشتم كه اززیادی غمها شكسته است خالی بماند...خدایا باران من را درپناه باران سالم نگه دار... همیشه وقتی كه فكر می كنیم اینجا آخردنیاست ،خدا با یه تلنگربهمون نشون می ده كه هنوزبایدزنده باشی وسخت ترازاین روزها روتجربه كنی وتنها تلنگری كه انسان روبه خودش بازنمی گردونه مرگه ومرگ... اما حیف كه زنده بودن یا نبودن اختیاری نیست كه به ما بخشیده باشند...فكر نمی كردم یك روز اینقدرتمام چیزهای لذتبخش دنیا برایم آزاردهنده شوند كه دیگرتحمل نفس كشیدن خودم را نیز نداشته باشم...تحمل هیچكدام از چیزهایی كه روزگاری در همین نزدیكی های دور،جزشادترین قسمت های زندگی كودكانه ام بودند...آه كه همه چیز به سادگی یك رویا گذشت ومن نیز از باریدن باران گذشتم...وقتی كه كسی انسان را از همه ی وجودش نخواهد،نمی توان اورا مجبوربه كاری كرد وباران من نیز ارزش هایی مهمتراز من درزندگی اش وجود داشت...ارزش هایی كه رسیدن به آنها،مهمتر از بودن من بودومهمترازماندن من...وسهم من اشك شد مثل همیشه وروزهای سردپاییز كه مانده به آغازند...وای...امان از این فصل سرد پاییز...واین منم كه تنهای تنها ایمان می اورم به آغازفصل سرد...سخت است وواقعا سخت...سخت است كه كسی رابا تمام وجود اینگونه كه من باران را می خواستم، بخواهی وآنوقت سیل آرزوهایت خانه ی امیدت را ویران كند...واینجاست كه دیگر همه چیز برایت معنای هیچ می گیردوزندگی ات به پوچی می گراید...اینهمه از تمام خودت مایه می گذاری ونهایت قضیه این است كه همه چیزت را برباد رفته میبینی...معلوم است كه وقتی درغمار عشق همه چیزت را میاوری ومی گذاری وسط،به ناگاه همه چیزت را می بازی...آنوقت است كه عزرائیل عزیز می شود وهرلحظه منتظر دیدن فرشته مرگ می شوی... دیشب پس از یك اندوه طولانی به آلبوم عکس ها پناه بردم...عکس هایی كه تمام درونم را با شعله های سركش دوست داشتن باران سوزاند ووجودم را آنقدر درگیر پریشان خاطری ها كرد كه به مشتی قرص وخواب درفضای ملكوت پناه بردم...تجربه ی بدی هم نبود.لااقل بحرانی كه برسرم آمد رابرای ساعاتی فراموش كردم. می فهمم ومی دانم كه كسی را كه عاشقانه دوستش داریم هرگونه حقی را برما داردحتی حق اینكه دوستمان نداشته باشد...اما كاش باران هم به من می گفت كه دوستم ندارد...كاش نمی گفت كه مرا دوست دارد.اینطوری لااقل دلم خوش بود كه كسی كه می خواهمش مرا دوست ندارد.ولی او گفت كه مرا دوست دارد ودرپس آن اینهمه مرا به حال خودم تنها واگذاشت وگذشت...همین است كه اطمینان واعتماد به بقیه ی زنان سرزمین خورشید نیز غیر ممكن می شود.كسی كه اینهمه مرا به گفته ی خودش عاشقانه دوست می داشت،مرا سپرد به دستان زردوقرمز پاییز واندكی ازاندوه تنهایی هایم نكاست...اینقدردرگیر كارومشغله های گذرای این روزگارشد كه تمام دل كوچك مرافراموش كردومرا با یلدایی از غمها دركوله بارفراموشی هایش قاطی وسایلی كرد كه ازدورخارج شده اند یا لااقل كاری كرد كه خودم احساس كردم برای اینكه به مرز جنون نرسم بهتر است همان تنها بمانم وتنها بمیرم...چه كسی فكرمی كرد من وباران به این نقاط مبهم وسردرگم برسیم؟؟؟شاید خودش... دیگر از دنیا با تمام زیبایی های دروغینش چیزی نمی خواهم جز چندنصیحت برای باران همیشه جاوید...كه البته قبلا نیز بارها این نصیحت را برای خود باران هم گفتم...باران من همیشه آرزو می كنم آنقدركه غرورمرا شكستی،هیچوقت كسی نتواند به خلوت غرورت راه یابد وغرور تراازتو بگیرد...شبهای سردپاییز است،مواظب باش درمعرض بادهای مسموم پاییزی نخوابی وحواست باشه كه شبها توی خواب،پتورو ازروی خودت پس نزنی كه سرما بخوری...شبهای اولیه كه موقع خوابیدنت بهم شب به خیر نمی گی،شایدیكمی واست سخت بگذره،اما تاداشتی اذیت می شدی به این فكركن كه من چطوری دوستت داشتم وتو چطور... تو مسلما بیشتروبهترازهر كسی درصدونهایت عشق من رومی دونستی... هیچوقت نمی خوام بشنوم مریض شدی ...همیشه شمع واست روشن می كنم كه به آرزوهات برسی وواسه نزدیكترشدنت به خالق یكتا نذرمی كنم برات...دعا می كنم یه همراه خوب وهمیشگی تو زندگیت پیدا شه...كسی كه لااقل توقعاتش ازمن كمترباشه...من میرم كه راحتتر به كارهات برسی...من رو هم كه توهمین رویای مرگ می تونی پیدا كنی هرچند كه فكرنكنم دیگه دنبال منم بگردی... كاردیگه ای نیست...بغضی هست،قهقه ای نیست...اشكی هست،لبخندی نیست...گریه ای هست،خنده ای نیست...غمی هست،شادی ای نیست...داغی هست،مرهمی نیست...بنبستی هست،راه فراری نیست...اندوهی هست،پایانی نیست...دلتنگی هست،دیداری نیست...دوری وجدایی هست،احساس پایداری نیست...تنهایی هست،همراهی نیست...پاییزوخزانی هست،بهاری نیست... فصل بارش باران هست اما...باران من نیست... صدرا چه ساده بودم من! ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت نمی توانم بگویم. . نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ... نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ... چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و کش داریست ...بهتره است بگویم شبهای دلتنگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!
یاد پارسال بودم که همچین شبی بیرون بودم دنبال کادو تولد برا بابام آخه بابام روزه ولنتاین به دنیا اومده، شهر پر پلیس و الله اکبر بود... چی بگم... خنده داره... خیلی زود میگذره اما بازم هیچ فرقی نمیکنه... این فقط عمرمونه که میگذره بدون تغییری بدون اتفاق جدیدی... افتادیم تو لوپ همینطوری دور خودمون میچرخیم یه سیکل کاملا بسته و بیهوده...که خیلی از مردم براشون این کار عادی شده و اصلا براشون مهم نیست چی شد چطور شد کی به کیه چی به چیه، آدما بی تفاوت شدن نسبت به همه چیز، نسبت به اتفاقات دورو برشون. کاریم نمیشه کرد هر کسی باید فقط به فکر خودشو افراد نزدیک خودش باشه. هدف خاصی از نوشتن نداشتمو ندارم فقط می خواستم یه دردو دل کوچولو با رویای مرگ بکنم که همین بسه احتیاج به گفتن نیست اون خودش میدونه... چه جالب داره بارون میاد اینجا بگذریم... که این نیز بگذرد.
كاردیگه
ای نیست... بغضی هست، قهقه ای نیست... اشكی هست، لبخندی نیست... گریه ای
هست، خنده ای نیست... غمی هست، شادی ای نیست... داغی هست، مرهمی نیست... بنبستی
هست، راه فراری نیست... اندوهی هست، پایانی نیست... دلتنگی هست، دیداری
نیست... دوری وجدایی هست، احساس پایداری نیست... تنهایی هست، همراهی
نیست... پاییزوخزانی هست، بهاری نیست...
saDra
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن که سگ من نبود. ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد. ساده است بهره جویی از انسانی، دوست داشتنش بیاحساس عشقی، او را به حال خود نهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش. ساده است لغزشهای خود را نشناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم. ساده است که چگونه میروی، باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم.
اولین بار که شنیدم فکر کردم خیلی خوب فهمیدمش، زمان زیادی نگذشت، دوباره شنیدمش ...
![]()
![]()
با تمام این بدیها و سختی هایی که کشیدم نمیدانم چرا جرأت کندن و رفتن را نداشتم.بدجوری عادت شده بودی. یه عادت قدیمی مثل نفس کشیدن
اینقدر امروز دلم پر است که حتی جای سوزن انداختن هم توش نیست. نمیدانم کجای کار اشتباه بود که حالا همه چیز اشتباه از کار در آمده؟ من گناهی ندارم، گناه این عشق از من نیست. از تو هم نیست. ولی تو اینقدر جرات نداشتی که حتی فکر کنی شاید تو هم اشتباهی کرده باشی.ولی این هم رسمش نبود که اینجوری ... دیگر مغزم کار نمیکند، آخه دو سال پیش از کار انداختمش تا قلبم فرمانروایی کند. حالا هم که قلبم شکسته مغزم حاضر نمیشه کمکم کنه. حسابی تنها شدم. میگی منو میفهمی. ولی هیچوقت نخواستی بدانی توی دلم چی میگذرد! نخواستی بدانی حرف دل من چیه؟ خیلی سخته ... خیلی سخته رنج کشیدن از چیزی عادتت بشه....
saDra![]()
خیلی از آدما میگن كه عاشقن و میدونن عشق چیه!!!
من میگم اونا نه عاشقن، نه میدونن عشق چیه. اصلا نمیدونن عشق یعنی چی؟؟؟ ولی من میدونم عشق چیه و چه دردی داره!!! وقتی نمیدونی چته، وقتی بلاتکلیفی، وقتی حالت بده و می خوای با یكی حرف بزنی، ولی نمیدونی به كی و واسه چی، وقتی بغض تو گلوته، وقتی نگات حراسونه، اون موقع تو عاشقی ...مثل الان من. عاشقی و عشق تعریف خاصی ندارن، به دوست داشتن هم ربطی نداره، مثل كمبود توی بدن، مثل جای خالی تو زندگیت میمونه، قشنگه ولی خیلی درد داره. دوست داری فریاد بزنی تا خالی بشی، از خدا گِله داری، از زندگی گِله داری، از پدر و مادرت گِله داری از همه، كه چرا كسی تو رو درك نمی كنه، حتی از عشقت گله می كنی ولی خیلی كمتر از بقیه. ولی فرداش از همون خدایی كه داد زدی سرش كمك می خوای از زندگی و پدر و مادرت، از آسمون و زمین كمك می خوای. هزار بار تو ذهنت با معشوقت حرف میزنی، هزار تا راهو واسه ارتباط با اون امتحان میكنی، ولی زمان عمل میرسه مثل كف دست صافِ، صاف میشی، خالی تر از خالی. از تو دوست و فامیل، یكی دوتا سنگ صبور پیدا میكنی، كه كار زیادی به غیر از دلداری و راهنمائی نمیتونن بكنن؛ ولی بعضی اوقات حرفای جالبی واسه گفتن دارن. دوست داشتن تو دنیای عشق خیلی با این دنیا فرق داره، خیلی ...»»» حالا قصه، قصه ی تو و منه، قصه ی منی كه از دوست داشتن و عاشق، یک نامرد شدن دارم میسوزم. چه شبی بود!!!...بگذریم... اما خیلی راحت منو گذاشت کنار با جایگزین کردن یکی دیگه، اما تونست ...آه ...آه خدا...دلگیرم ...
به خدا تموم عالم رو بگردی میدونم هیچکسی به قد من غم توی قلبش نداره.
saDra![]()
ای تو... با چهره ی غمگین ازشکست یک عشق مرادرک کن ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب![]()
![]()
سلام صبح بخیر امروز هوا ابریه آسمون دلش گرفته مثل دل من دیشبم نزدیک 2 ساعت بیشتر نخوابیدم که همش کابوس بود.
دیشب کلی فکر کردم سعی کردم بلند بشم رفتم بیرون یکم شام خوردم از نخوردن که بهتر، دوش گرفتم، کل لباس های امروز رو عوض کردم اما الان دوباره داغونم، اعصابم له شده است انگار همین الان دعوا کردم...
نمیخوام داد بزنم. نمیخوام شلوغ کنم. نمیخوام...فقط میخوام حرف دلم رو با لهجه ی دلم بگم::: """"آخه ... من که قلبم و عشقم رو صادقانه گذاشته بودم کف دستم یعنی بهت اعتماد داشتم لعنتی، واسه چی قلب پراز عشقم رو برداشتی و زیر پاهات له کردی؟؟؟؟ تو آدم نیستی؟؟؟... تو وجدان نداری؟؟؟... تو دل نداری؟؟؟... تو عشق سرت نمیشه؟؟؟... ![]()
![]()
سلام دیشب حالم خیلی خراب بود نتوتستم از روی تختم بلند بشم که برم دوش بگیرم...
نمیدونم چرا دوست دارم بنویسم؟آخه هیچی به ذهنم نمیاد.
اما دلم گرفته.حال خودم رو نمیفهمم. نمیدونم خوابم یا بیدار؟ دلم واسه خیلیا تنگ شده!واسه بابام ... مامانم ... باران و ... میخوام با یکی حرف بزننم. ولی با کی؟ احساس میکنم تنهاترین آدم تو دنیا هستم. آره درسته. کسی من رو دوست نداره. همه ی دوستت دارم هاشون الکیه. از همه بدم میاد. از خودم. از ... . نمیدونم چرا همه ی بدبختیا رو من باید تحمل کنم. گاهی با خودم میگم ::: حالا که خدا من رو از این دنیا راحت نمیکنه...خودم این کار رو میکنم. ولی باز افکار مزخرف نمیذارن که این کار رو انجام بدم. از تنهایی بیزار شدم. ( تنهایی واژه ایست که برای خیلیا بیمعناست ولی برای افرادی که شرایط من رو دارن با معنی ترین واژه است ) میخوام بخوابم ولی از فکر نمیتونم. میخوام بیدار باشم ولی از فکر نمیتونم. چه کار کنم؟؟؟؟ ![]()
![]()
بیم آن نداشتم که روزی آسمان ترا از من بگیرد بیم آن داشتم که تو روزی خود را از من بگیری بیم آن داشتم که شب در وجود تو طوفان کند خورشید مهر ترا پنهان کند و درخت امیدی را که من در تو کاشتم بر اندازد
من میترسیدم و تو خود را از من گرفتی!!!باز هم یک صفحه باز سفید جلوی روم که بی صبرانه اصرار میکند سیاهش کنم. باز هم خاطره هایی که گستاخانه مجبورم میکنند به تو فکر کنم باز هم روز هایی که بی اراده من و تو بی سلامی میآیند و بی بدرودی میروند باز هم منو یک دنیا آرزوی کمرنگ. باز هم من و یاد تو و خیال تو، باز هم حرفهای همیشگی، ماه و زمین و خورشید و ستاره ها و در آخر باز هم زندگی! زندگی! زندگی من بی تو و تو بی من. ولی واقعاً چه فرقی میکند با هم باشیم یا نباشیم. نگاه کن آب از آب تکان نخورده. نگاه کن هنوز آدمها عاشق میشوند، نگاه کن هنوز هنوز همه چیز همانطوری که بوده هست. یک روز فکر میکردیم دنیا دگرگون میشه. ولی نگاه کن دنیا ذره ای از جای خودش تکان نخورده... این حرفها و گفتن این چیز ها چه فرقی به حال من میکند. اصلأ نمیخواهم هم فرقی بکند. موضوع اصلی اینجاست که من خودم نمیخواهم اون خاطره ها از بین بره. هرچند که دیگه حالا نه حرفها و گریه ها من دینی به گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی های منی. هرچند دیگه برای ریختن اشکی و گفتن حرفی خیلی دیر شده. ولی هنوزم که هنوزه از دیدنت توی خیابان خیس خوابهایم خوشحال میشم... هنوز هم یاد تو باران عادت زندگی من است. هنوز هم سکوت کردن و حرف دل را توی سینه کشتن رسم من است. ولی خودت هم خوب میدانی که سکوت من نشانه این نیست که هیچ حرفی برای گفتن ندارم ... یادته همیشه بهم میگفتی اندازه دنیا دوستم داری، بعد هم ازم میپرسیدی تو چی؟ دوستم داری؟و من مثل همیشه سکوت میکردم وبعد چند ثانیه می گفتم یکی... دلم میخواست در مقابل دوستت دارم گفتنهات سکوت کنم. ولی تو نمیذاشتی و هیچوقت هم نفهمیدی وقتی بهت نمیگم دوستت دارم یعنی خیلی دوستت دارم... روزی که بی رحمانه شیشه دلم را شکستی باران یادته؟ نمیدانم چه فکری کردی که ... تو از خودت و کارهایت خسته شدی و من را، آرزوهام را، همه و همه را با یک کار شکستی. فکر میکردم راست میگی و فراموش کردن تو به راحتی کلمه هایی است که از دهنت بیرون میآد، فکر کردم شاید واقعاً به قول تو اگر سرم به کار خودم گرم باشه تا چند روز دیگر حتماً از یاد میبرمت. ولی الان دو هفته گذشته و من هنوز به یاد تو و خاطره هامون مینویسم. هرچند نمیخواهم اون خاطره ها دوباره تکرار بشوند... من میترسم از همه چیز هایی که یک جوری قشنگ و دلپذیر هستند میترسم چون میدانم و یقین دارم که دوام چندانی ندارند. عشق را با تو تجربه کرده بودم ولی یک جای کار ایراد داشت که امروز اینچنین به زمین میخورم و راحت به اسم هر چه عشق است تف میاندازم که اینچنین مغلوب و دلشکسته ام میکند.
صدرا![]()
![]()
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ...
چه ساده بودم من! ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد "
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،
فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم .
اما..
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم .
فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد.
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم.
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت.
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا ..... از همیشه تنها تری. میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود
قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .
خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ... سرد است ...ذهن من، قلب تو ... نه اینکه شکسته باشم ..نه! اما عریانم ...و عجیب میلرزم !
راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
